کتاب بهار
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بهار تا نزدیکهای غروب کنار مانژ ایستاده بود و با دقت تکتک اسبها را نگاه میکرد. اما انتخاب کردن برایش خیلی سخت و دشوار بود. کمکم بهار احساس کرد که سرش درد میکند. برای همین سرش را بین دستهایش گذاشت و به زمین چشم دوخت و برای لحظاتی چشمانش را بست. در همین حال بود که احساس کرد چیزی موهایش را لمس میکند. با ترس و لرز سرش را بالا گرفت و با تعجب دید که یکی از اسبها بالای سرش ایستاده و او را بو میکند. بهار اولش ترسید و چند قدمی عقب رفت. سپس با دقت نیمنگاهی به اسب انداخت. اسب با چشمان درشت و زیبایش همچنان به بهار خیره شده بود.





