
بخشی از کتاب حوالی چهل سالگی: بیست و یکی دوسالهام. مراسم ختم یکی از والدین همسر دوستم است. کنار دوستم نشستهایم که به من و دوست دیگرمان زنی را نشان میدهد: همان است! خواهرشوهر معروفش! ابروهای نامرتب برنداشته دارد، دندان جلویی کمی به سیاهی میزند، موهایش نامرتب است، بدنش از زیر گشادترین و زشتترین مانتوی عالم، قوز کرده است. دوستم…
