کتاب حوالی چهل سالگی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب حوالی چهل سالگی:
بیست و یکی دوسالهام. مراسم ختم یکی از والدین همسر دوستم است. کنار دوستم نشستهایم که به من و دوست دیگرمان زنی را نشان میدهد: همان است! خواهرشوهر معروفش! ابروهای نامرتب برنداشته دارد، دندان جلویی کمی به سیاهی میزند، موهایش نامرتب است، بدنش از زیر گشادترین و زشتترین مانتوی عالم، قوز کرده است. دوستم میگوید چهلساله است و هرگز ازدواج نکرده، این روزها دیگر کسی او را نمیخواهد.
همانجا با دوستم یک تصمیم بزرگ برای زندگی میگیریم؛ که هرگز دختر مجرد چهلساله نشویم. راستش من که با خودم عهد میبندم اصلاً چهلساله نشوم!
این روزها چهلساله و مجرد هستم! دروغ چرا اصلا بعد از آن روز به خواهرشوهر دوستم فکر نکرده بودم. تازه الان که قرار بود پشت جلد بنویسم یادم آمد و دوباره به خاطراتم چنگ زدم! طفلک فقط کمی شلخته بود، انگار خودش را فراموش کرده بود. و فکر میکنم این فقط از ناامیدی بود، ناامیدی ناشی از دختر چهلساله مجرد بودن یا شاید ناامیدی ناشی از خواسته نشدن.






