
قسمتی از کتاب: زمانی که خودم را کاملاً باخته بودم، رؤیاها بودند که مرا به آغوش زندگی بازگرداندند. ماجرا از اوایل بیستسالگیام شروع شد؛ زمانی که من در زندگی وارد مسیری تاریک و بیبازگشت شدم. دهساله بودم که پدرم را از دست دادم و نتوانستم با غم و اندوه مرگش کنار بیایم. این ماجرا و مسائل دیگر زندگی را برایم…