
بخشی از کتاب: «از اداره که آمدم مادرم در آشپزخانه غذا میپخت. از دیدنم دستپاچه شد. خیال کرد سرش غر میزنم. از آشپزخانه آمدم بیرون که با خیال راحت به کارش برسد.ازش پرسیدم:«بیرون رفته بودی؟» لبخندی ماتروی صورتش نشست:«نه، کجا دارم بروم.» خواستم بگویم پس چرا غذا حاضر نیست؟ نگاهی به من کرد و گفت: «پیش ملوکخانم رفته بود. آخه…









