
بخشی از کتاب: ویکتور کاش اسب بودی میشا. کاش اسب بودی با یال بلند و دست و پاهای قوی، نعلهای تازه و شیههی بلند. کاش اسب بودی میشا تا میتونستم روی گُردهت بشینم، افسارت رو بکشم و به تاخت برم. کاش اسب بودی میشا و من رو میبردی از میون این کابوس، از بین اینهمه جنازه، از میون این شهر…

