
بخشی از کتاب: قلمم پابهماه بود در گلویم که بهار متولد شد پشت پنجرهی گُلدانها تو به دنیا آمدی و من جای اذان در گوشهایت شعر خواندم مبادا روزی دفترت پُر شود از تنهایی که سیصد و شصت و پنج روز سال تمام عمرت را میان قامتالصلاةِ قد خمیدهاَت صرف گریههای کبیسه کنی که باید همیشه لبخندت ادامهی حیات من…




