
از متن کتاب: حرفهای زن را میشنید و نمیشنید. صدایش نرم و آرام بود. مثل صدای یک پرندهی آزاد در باد. در صدای نم نم باران میپیچید و او به این فکر میکرد که اگر یکبار دیگر بیفتد، حتما میمیرد. نباید میمرد. هنوز خیلی کار داشت. هنوز کارش تمام نشده بود. بخشهای مهمی باقی مانده بود. هنوز وقت مردن نبود.…

