آرینا
چینش کتابها

درباره کتاب: آخرین سوالم را هم پرسیدم شاید یک دلیل بزرگ برای دل کندن می خواستم. به عشق رسیدن حس قشنگیه آقاجون تو همه ی شعرهای تاکید داره، یه سوال خصوصی بپرسم جواب می دی؟ تو نازلی رو دوست داری؟ نگاهش غمگین بود. دوسش دارم. پایین رفت و کابوسم تعبیر و پایان عشق نافرجامم شد.... سمت ته باغ راه افتاد…

درباره ی کتاب: «بی گناهان» داستان زندگی یک خانواده پرجمعیت است. داستان از جایی شروع میشود که «شهریار» به جرم قتل دستگیر و روانه زندان میشود. «احمدرضا» پسرعمه شهریار در نیروی انتظامی کار میکند و حل پرونده به او سپرده شده است. مادر احمدرضا از او میخواهد تا شهریار را آزاد کند، اما شهریار به قتل اعتراف کرده است. احمدرضا…

درباره کتاب پاییز مرا تو رنگ بزن: کمیل بلد بود ارزوهای مرا رنگ بزند. او که با یک بار دیدن نقاشی بیرنگم راه رنگ کردنش را پیدا کرده بود؛ ولی بابا اردشیر بعد از نوزده سال بلد نبود، آرزوهای دخترش را رنگ کند. نمیتوانستم به بابایم سخت بگیرم. گناه داشت. زیر زبانیهایش داشت تمام میشد. پدرم بعد از نوزده سال…

می دونی عروسک جون وقتی دنیات به کوچیکی شهری شه که توش نگاهها همه آشنا اما قلبا نا آشنان،وقتی رویاهات به طرز خنده آوری تو یه حجم سفید پیچیده ومیون یه جمع سیاهپوش که چشم دیدنت رو ندارن به خاک سپرده می شه،وقتی آخرش می فهمی همون رویاها فقط یه مشت کابوس بودن…اونجاست که حس میکنی دیگه چیزی برای ازدست…

از متن کتاب: حرفهای زن را میشنید و نمیشنید. صدایش نرم و آرام بود. مثل صدای یک پرندهی آزاد در باد. در صدای نم نم باران میپیچید و او به این فکر میکرد که اگر یکبار دیگر بیفتد، حتما میمیرد. نباید میمرد. هنوز خیلی کار داشت. هنوز کارش تمام نشده بود. بخشهای مهمی باقی مانده بود. هنوز وقت مردن نبود.…

از متن کتاب تا چشم کار میکرد برف بود و برف. صدایی انگار مرتب، آرام و نالهوار به نام میخواندش. سر چرخاند، اما صاحب صدا را ندید. قدمی برداشت، خواست از لبهی پرتگاه عقب بکشد، پای راست را که برداشت، پای دیگر همراهی نکرد. برگشت و نگاهی به آن انداخت. تا جایی حوالی زانو زیر برف مانده بود و آن…

از متن کتاب: روزی که اومدی کارخونه...روزی که منو دیدی، قیافهات دیدنی بود. جاخوردی از سام جدید...سامی که هیچیش شبیه قبلش نیست. اینا همش اثر یه تعداد تودهی کوچیکه تو بدنم اما...چرا زخمای روحمو نمیبینی بهار...زخمایی که مال یه قلب له شدهاس...زخمایی که دردش از این زخمای ظاهریمم بیشتره. از من چه انتظاری داری؟ بگم آره برگرد...میخوام؛ اما درد نمیذاره…

با شنیدن سوالای کنایهآمیز سام حسابی لجم دراومد و به قدری از عصبانیت سرخ شده بودم که حرارت صورتم رو به خوبی حس میکردم. دلم میخواست یه سیلی میخوابوندم تو گوش این پسر گستاخ و پررو ولی حیف که شخصیت و تربیتم اجازه نمیداد وگرنه باهاش دست به یقه هم میشدم. همانطور ایستادم و در حالیکه از ناراحتی دندانهایم را…

از متن کتاب: ــ درسته، اینجا هیچ قانونی در مورد من صدق نمیکنه چون رئیسم، کاملا متوجه شدی؟ بعد هم با همان لبخند مسخرهاش رفت و سر میزی که چند مرد بودند کنار محرابی نشست. نگاهی دلخور به مسئول غذا که بیتوجه به قار و قور شکم من با دستمالی میزش را مرتب و نظافت میکرد انداختم. انگار فقط منتظر…

از متن کتاب: ــ این حرفو نزن مشدی. قدمتون سر چشم. شرمندهی شما شدم، بیحرمتی شاباجی رو به من ببخشید. با دنیایی از شرمندگی از خانهی غلام بیرون زدند و رشید حتی تا سر پیچ جاده همراهیشان کرد تا شاید بتواند زخم زبان مادربزرگش را کمرنگ کند. سر پیچ جاده آرش ایستاد و گفت: ــ خواهرت حملهی عصبی سختی رو…

داخل ماشین فکرم همش پی این بود که چه چیزهایی قرار است از دهانش بشنوم. من به او گفته بودم فرار نمی کنم، گفته بودم می مانم پس هرچه می گفت نباید عکس العمل نشان میدادم یا پریشان می شدم، باید مثل خودش گوش میدادم، نباید سوال می پرسیدم، باید می گذاشتم حالا که تصمیم گرفته حرف بزند، هرچه میخواهد…

از متن کتاب: ملیسا قدم برسنگ دوم گذاشت لغزندهتر بود و امواج شدیدتر، نگاهی بهآن سوی رود انداخت. خبری از مسنترها نبود حتی میترا، گویا با اولین باد تند یا ابر تیره بهسوی قصر رفته بودند. یکی از نگهبانان سعی کرد از روی سنگها بهسوی او بیاید ولی بهدلیل عمق بیشتر آب در آن سوی رود و با این که…
نویسندگانی که کتابشان در نشر «آرینا» چاپ شده است
این لیست از دادههای واقعی کتابهای همین ناشر استخراج شده است.
مترجمانی که با نشر «آرینا» همکاری داشتهاند
فهرست مترجمهایی که آثارشان در این نشر منتشر شده است.


















































