
بخشی از کتاب: «سعی کردم چشمهایم را ببندم و بخوابم. اما هرچه به پلکهایم فشار آوردم خواب به چشمانم نیامد. کمی که از دردم کاسته شد، چشم گشودم. احمدم غرق کتاب بود. صدایش زدم احمد جان چه میخوانی؟ نمیخوای بخوابی؟کتاب را بست و لبخند روی لبش آمد.– زندگانی حضرت زینب(س). از جایش بلند شد و به تختم نزدیک شد.– مادر…
