کتاب مسکوی کوچک افغانستان
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
«سعی کردم چشمهایم را ببندم و بخوابم. اما هرچه به پلکهایم فشار آوردم خواب به چشمانم نیامد. کمی که از دردم کاسته شد، چشم گشودم. احمدم غرق کتاب بود. صدایش زدم احمد جان چه میخوانی؟ نمیخوای بخوابی؟کتاب را بست و لبخند روی لبش آمد.– زندگانی حضرت زینب(س). از جایش بلند شد و به تختم نزدیک شد.– مادر یک چیز جالب!– چی مادرجان؟– شما مثل حضرت زینب هم دختر شهید هستید، هم خواهر شهید.کمی مکث کرد.– ان شاالله مادر شهید هم میشوی.دوباره درد به سرم چنگ انداخت. خشم تمام وجودم را پر کرد.– احمد همین فردا با من بر میگردی! برو وسایلت را جمع کن.خندهی چاپلوسانه روی صورتش آورد و به من نزدیک شد. دستهایم را گرفت و بوسه باران کرد.– مامان شوخی کردم. کو تا شهادت!!! شهادت لیاقت میخواد که ما نداریم.فردای آن روز برگشتم، اما دلم را هم در حرم بانوی دمشق جا گذاشتم.»






