
از متن کتاب: با احساس دردی در شانه و گردنش بیدار شد. همینطور روی مبل خوابش برده بود. دستش را به گردنش رساند. چشمانش هنوز بسته بود. بوی قهوه خانه را پر کرده بود و یک عطر سرد و آشنا هم! چشمانش سریع باز شد و قبل از آن که بتواند حرکتی بکند، خشکش زد. او روبه رویش نشسته بود.…
۴۰۵,۰۰۰ &#x۰۶۲A;&#x۰۶۴۸;&#x۰۶۴۵;&#x۰۶۲۷;&#x۰۶۴۶;