
بخشی از کتاب: داشت نزدیک و نزدیکتر میشد. قدمهایش کوتاه و آرام بود؛ اما من دوست داشتم او همانجا بماند و جلو نیاید. من... من... هنرجوی مامان مریمم... صداشون زدم گفتن بیام بالا... حالا که اومدم اینجا. نمیبینمشون... نکنه... نکنه از اون در دیگه رفتن پایین؟! من که شروع کردم به حرف زدن او آرزویم را برآورده کرد. دستهایش را…
۵۰۸,۵۰۰ تومان