کتاب عهدی که زیر سقف آسمان بستیم
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
داشت نزدیک و نزدیکتر میشد. قدمهایش کوتاه و آرام بود؛ اما من دوست داشتم او همانجا بماند و جلو نیاید. من… من… هنرجوی مامان مریمم… صداشون زدم گفتن بیام بالا… حالا که اومدم اینجا. نمیبینمشون… نکنه… نکنه از اون در دیگه رفتن پایین؟! من که شروع کردم به حرف زدن او آرزویم را برآورده کرد. دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد و همانجایی که هنوز نمیشد چهرهاش را تشخیص داد ایستاد، صدایش گرفته و عصبی به نظر میرسید.
ـ تو همونی نیستی که گلدون پتوسمو شکست؟
یک گلدان دیگر توی دل من از بالا سقوط کرد و کف دلم تکهتکه شد . هول زده سرم را تکان دادم و به طرف آشپزخانه چرخیدم . به وضوح به تتهپته افتاده بودم:
ـ شرمندهام… شرمندهام… از قصد نبود… نمیخواستم گلدونتونو… اصلاً…





