
بخشی از کتاب قحطی: خندیدند به چیزی که عاشقش بودم؛ تپهای سهگوش که پاییندستِ بیگفورث بود گفتند محدودم به ردیف بوتههای زالزالک دور مزرعهٔ کوچکمان و از دنیا چیزی نمیدانم. اما میدانستم دریچهای که عشق به زندگی باز کند، رو به همهچیز باز شود. شرمگین از چیزی که دوستش میداشتم از خود راندم او را و تلّی بیمقدار خواندمش با…