کتاب قحطی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب قحطی:
خندیدند به چیزی که عاشقش بودم؛
تپهای سهگوش که پاییندستِ بیگفورث بود
گفتند محدودم به ردیف بوتههای زالزالک دور مزرعهٔ کوچکمان
و از دنیا چیزی نمیدانم.
اما میدانستم دریچهای که عشق به زندگی باز کند،
رو به همهچیز باز شود.
شرمگین از چیزی که دوستش میداشتم
از خود راندم او را و تلّی بیمقدار خواندمش
با آن که با بنفشههایش به من لبخند میزد.
حال، اما، به آغوش بوریاییاش بازگشتهام.
شبنمِ اوقات نامعمول گرم در پاییز
روی ساقهٔ آفتابسوختهٔ سیبزمینیات.
چند سالم است؟
نمیدانم سنّم را؛
از میرایی چیزی ندانم،
و نه هیچ از زنان، هیچ از شهرها.
نمیرم،
گر پا از این بوتههای زالزالک فراتر نگذارم.










