
به همۀ زنهایی فکر کردم که خانوادهام از دست داده بودند، به چیزهای وحشتناکی که شاهدشان بودهاند، به رفتارهایی که صرفاً تحملشان کرده بودند. سابرینا حالا تبدیل شده بود به چهرهای دیگر در میان صف بلند مصیبتهایی که نسلها ادامه داشتهاند. و خیلی زود، وقتی مادربزرگم دوباره دلودماغ داشته باشد، مینشیند پشت میز آشپزخانهاش، لیوانی پلاستیکی پر از لیموناد توی…