
کار مارکس شعبدهبازی و شیادی نیست؛ نقد است. او میداند که «جامعهی کمونیستی» باید از بطنِ همین ویرانهی سرمایهدارانه سر برآورد؛ ویرانهای استوار بر ایدئولوژیِ بتوارگیِ کالایی که در درز و دالانهای گوناگونش، به اقتضای زمان و مکان، هنوز پستترین پسماندههای ایدئولوژیهای پیشاسرمایهدارانه نیز رخنه دارند. نه معجزهای در کار است و نه اشارهی چوبدستِ افسونگری که جهانِ رؤیاییِ تازهای…



