
بخشی از کتاب: نزدیک منزل ما، پیرمرد و پیرزنی بودند که علی خیلی به آنها کمک میکرد. او همیشه از علی برای ما تعریف میکرد و میگفت: “بارها و بارها تو کوچه وقتی میدید لوازم سنگین دارم کمکم میکرد”. یک بار شوهر اون خانم گفت: “داشتم میرفتم داروخانه، علی من رو که دید ترمز کرد و به زور سوارم کرد.…









































