کتاب بعد از آن اجبار
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
نگاهش یخ زد. لبخند بیرمقش دهان کجی کرد به تمام حرفهای بیمنطق قبلش. دستش هنوز هم با آن جان نیمهجان، آشکارا میلرزید. جسم کوچک در دستش دیگر برق نمیزد. سرخی جاری و نقاشی شده بر روی جسم ضربه میزد. میشکست. فرو میریخت غرورش را؛ وقتی قطره قطرهی آن را نشانش میداد و باز هم… باز هم میخندید! چه بود آن خنده در پس آن درد؟ آن زجر، آن تحمل… با شتاب به سویش چنگ زد… با دستان لرزانش، دستان سرخش را؛ دستان رنگی شده از خونش را در دست فشرد. نگاه یخزدهاش، نفسهایی که از شدت خون رفتهاش که تند میگشت؛ پوست سرد و مرطوبش… همه حرف داشت. حرفهای ناگفته که ای کاش زودتر همه چیز را میگفت و اینچنین دنیای پیش رویشان را بر باد نمیداد. چشمان بیرمقش را که دید، نفسهایش گرفت. قلبش تمام کرد؛ اما از پا ننشست. با همان قلب مرده، با همان نفسهای رفته التماسش کرد. ضجه زد برای بیدار ماندنش! برای بیهوش نشدنش و اما دیگری! او برایش مهم نبود که چیزی بشود! مهم نبود که نفسش به نفس نفس زدن افتاده بود! مهم برایش اویی بود که از خر شیطان پیاده شده بود! اویی که جنون وحشت آمیزش با دیدن خون زلالش به کلی رخت بربسته بود…










