کتاب بهلول و تاجر و یک حکایت دیگر
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. روزی از روزها مردی در حال مشورت با دوستانش بود، یکی از آنها گفت: «ای همکاران ! من مانده ام که برای خرید و فروش چه کالایی را بخرم تا آن را در شهر دیگر بفروشم.» هریک چیزی گفتند. یکی از آنها گفت: «برو از بهلول کمک بخواه.» تاجر رفت و به دنبال بهلول گشت. او از سوال کرد: «ای بهلول دانا !من چه بخرم تا با فروش آن سود کنم؟» بهلول جواب داد: «آهن و پنبه !» آن مرد رفت مقداری آهن و پنبه خرید و برای فروش به شهرهای دیگر برد.









