با توجه به شرایط فعلی، امکان ارسال رو نداریم، ولی میتونید سفارش خودتون رو ثبت کنید تا پس از برقرار شدن سیستم‌ توزیع، کتابتون رو ارسال کنیم، توی این شرایط سخت هم کنارتون هستیم و مثل همیشه میتونید با تخفیف خرید کنید.

نویسنده کتاب

زهره السادات فیض آبادی

۱۷ کتاب ۱۰ لایک امتیاز ۱۰۰/۱۰۰
امتیاز
۱۰۰
کتاب بهلول و کفاش و یک حکایت دیگر
ناشربرف

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. بهلول در خرابه ای زندگی می کرد که در کنارش، کفاشی، داشت. روزی از روزها کفاش، پنجره ای به سمت خرابه درست کرد تا بوی چسب او را اذیت نکند. بهلول از همه جا هر که هفت هشت سکه ای به دست آورده بود، آمد و با خود گفت: «این…

قیمت درج نشده
کتاب بهلول و بوی غذا
ناشربرف

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. روزی روزگاری زن و مردی با دو فرزند خود سوار بر اسب شان تصمیم گرفتند تا به شهر بروند. هنوز به وسط های راه نرسیده بودند که تعدادی راهزن به آنها حمله کردند و تمام دار و ندارشان را به غنیمت بردند. تنها چیزی که برای شان باقی ماند جان…

قیمت درج نشده
کتاب بهلول و پدر ستمگر
ناشربرف

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در روزگاری مردی زندگی می کرد که خودش را صاحب علم و کمال فراوان می دانست، اما رفتار خوبی با زن و بچه هایش نداشت. بچه های قد و نیم قدش در فقر و تنگدستی زندگی می کردند در حالی که مرد به بهانه ی کمک به دیگران، مشغول خوش…

قیمت درج نشده
کتاب بهلول و نام عمارت
ناشربرف

یکی بود، یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. روزگاری در شهری که بهلول زندگی می کرد، مرد ثروتمندی به نام حاج مراد بود که بسیار علاقه داشت خودش را خیر و خیرخواه مردم نشان دهد. به همین خاطر هروقت می خواست به نیازمندی کمک کند جلوی چشم مردم این کار را انجام می داد و در مهمانی و…

قیمت درج نشده
کتاب بهلول و قصر بهشتی و یک حکایت دیگر
ناشربرف

یکی بود یکی نبود. روزی از روزها بهلول به فکر افتاد به بیابان برود و مقداری خاک بیاورد. پس چنین کرد. سوار چوب دستی اش شد و رفت. مقداری خاک نرم در کیسه ای ریخت و به بازار شهر بغداد برگشت. از میانه ی بازار مقداری آب آورد و روی آن ها ریخت و گلی نرم درست کرد. از گل…

قیمت درج نشده
کتاب بهلول و تاجر و یک حکایت دیگر
ناشربرف

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. روزی از روزها مردی در حال مشورت با دوستانش بود، یکی از آنها گفت: «ای همکاران ! من مانده ام که برای خرید و فروش چه کالایی را بخرم تا آن را در شهر دیگر بفروشم.» هریک چیزی گفتند. یکی از آنها گفت: «برو از بهلول کمک بخواه.» تاجر رفت…

قیمت درج نشده
کتاب بهلول و داروغه و یک حکایت دیگر
ناشربرف

یکی بود، یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در زمان های قدیم هارون الرشید حاکم سرزمینی بود. در این سرزمین مردی به نام بهلول زندگی می کرد. او مرد عاقلی بود و دلش برای مردم می سوخت زیرا هارون و داروغه ی او (مأمور جمع آوری مالیات) به آنها ظلم می کردند. او با خودش می گفت: «…

قیمت درج نشده
کتاب ملانصرالدین و حاکم
ناشربرف

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. روزی از روزها حاکم سرزمینی در تخت گرم و نرمش لم داده بود و در فکر بود که کدام میوه را برای خوردن انتخاب کند. در همان لحظه مردی روستایی وارد قصر شد و گفت: سلام بر حاکم بزرگ ! اجازه می دهید سخنی بگویم؟» حاکم گفت: «ها! چه شده؟!»…

قیمت درج نشده
کتاب ملانصرالدین دزد می گیرد! و یک حکایت دیگر
ناشربرف

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. نسیم خنکی از لابه لای خشت های مسجد به صورت ملا می خورد. بعد از گذشت چند دقیقه، ما که به خاطر فرار از گرمای هوا به مسجد پناه آورده بود، احساس خواب آلودگی کرد و کفش ها و بقچه اش را در گوشه ای گذاشت و آرام آرام به…

قیمت درج نشده
کتاب ملانصرالدین و مرد نادان و یک حکایت دیگر
ناشربرف

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. روزی ما و همسایه اش تصمیم گرفتند به بازار بروند و دوتا الاغ بخرند .... آنها به بازار رسیدند، دو الاغ خریدند و به خانه برگشتند. ما با خوشحالی رفت داخل طویله و مشغول تمیز کردن آن باشد. بعد از ساعتی از طویله بیرون آمد و با تعجب دید که…

قیمت درج نشده
کتاب ملانصرالدین فریب می خورد و یک حکایت دیگر
ناشربرف

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. یک روز صبح بهاری، همسر ملا بعد از شستن ظرف ها، کوزه اش را از آب چشمه پر کرد و روی سرش گذاشت. سپس سبد ظرف ها را هم به دست گرفت و به طرف خانه راهی شد. چند نفر از زنان همسایه هم با او بودند. آنها گل می…

قیمت درج نشده
کتاب ملانصرالدین تاجر می شود
ناشربرف

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. روزی ما به خانه ی کدخدا رفت تا گاوی از او بخرد. کدخدا بدون اینکه گاو را به ما نشان دهد گفت: «ملا جان ! الان گاوها در حال چریدن هستند. من به تو اطمینان می دهم که گاو چاق و سرحالی از بین گله برای تو جدا کنم.» ما…

قیمت درج نشده
کتاب ملانصرالدین و چراغ همسایه
ناشربرف

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. روزی روزگاری در دهکدهای همین نزدیکی ها، مرد فقیر و تهی دستی به همراه زن و بچه اش در خانه خرابه ای زندگی می کرد. به هرجایی که می شد برای کار سر می زد و می گفت: «به من کار دهید در عوضش فقط غذا می خواهم، نه سکه»…

قیمت درج نشده

ناشرهایی که کتاب‌های «زهره السادات فیض آبادی» را منتشر کرده‌اند

ناشرهای فعال که کتاب از این نویسنده منتشر کرده‌اند.

۱۱۰,۰۰۰+
عناوین متنوع کتاب
ارسال سریع
به تمام نقاط ایران
ضمانت اصالت
کتاب‌های اصلی و با کیفیت
پشتیبانی تخصصی
مشاوره خرید رایگان