کتاب بی تابی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
از متن کتاب:
همه نگاها حالا روی سرگرد بود که طرز نگاهش تا حدودی عوض شد و با لبخندی رو به من گفت:
-عزیزم ،نمی خوای منو به خانواده ات معرفی کنی ؟
اخم و کلی سوال، صورت دایی رو پر کرد.یونس هم بدتر از دایی که سرگرد در همون هنگام به سمت دایی که از چهره و سنش میشد تشخیص داد که بزرگ خانواده است چرخید و در کمال ادب و احترام دستشو به سمتش بلند کرد و آروم و با لبایی خندون گفت:
-سلام…از آشنایی با شما خیلی خوشوقتم.
دایی متعجب بهش دست داد و به من خیره موند. سرگرد مچ گیرانه نگاه دایی رو دنبال کرد تا اینکه به من رسید. نگاهش مرموز و عجیب شده بود. نمی تونستم حرفی نزنم. اونقدر توی این یکساعت گذشته همه از حضور من و سرگرد سورپرایز شده بودن که خودمم کم اورده بودم.
اما باید حرف می زدم. از گوشه ی چشم نگاهم به سرگرد بود که با لبخندی بهم زل زد تا به بقیه معرفیش کنم…








