کتاب مردی که همه چیز می دید
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب مردی که همه چیز می دید:
می خواست سر در بیاورد چرا اینقدر مشتاقم برم آلمان شرقی، کشوری که شهروندانش گیر افتاده اند پشت آن دیوار جاسوسی زندگی همه را می کند. شاید جای امنی نبود. چرا در برلین غربی پژوهشی نمی کردم تا او هم بتواند به من سر بزند تا برویم کنسرت و نوشیدنی ارزان قیمت بنوشیم؟ مطمئن نیستم جنیفر از ته قلب باور داشت من پژوهشگرم، نه ستاره س راک بالاخره نشست و گفت: چشم هایت آبی آبی است. مویی به این سیاهی کمیاب است و چشم آبی سیر از آن هم کمیاب تر. تو از من قشنگ تری دلم می خواهد همیشه با من باشی. مردم شرق آلمان همه ترس خورده هستند نه؟ هنوز برایم جا نیفتاده چطور توانسته اند مردم یک مملکت را بندازند پشت دیوار و نگذارند خارج شوند.











