کتاب ملانصرالدین فریب می خورد و یک حکایت دیگر
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. یک روز صبح بهاری، همسر ملا بعد از شستن ظرف ها، کوزه اش را از آب چشمه پر کرد و روی سرش گذاشت. سپس سبد ظرف ها را هم به دست گرفت و به طرف خانه راهی شد. چند نفر از زنان همسایه هم با او بودند. آنها گل می گفتند و گل می شنیدند. ناگهان از دور پسر قاصد را دیدند که به طرف شان می آید. پسرک نزدیک شد و رو به زن ملا گفت: «سلام ! از روستای بالا تپه خبر آوردند که چند تا از فامیل هایتان فردا برای ناهار به خانه ی شما می آیند.»









