کتاب هرچه سریعتر به خانه برگرد
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
دستم را گذاشتم روی شانه اش و گفتم: تو فقط قشنگ حرف می زنی . با چیزایی که میگی خیلی فرق داری . کاش فقط یه ذره شبیه حرفای قشنگت بودی . کمی خیره به چشم هایم نگاه کرد . سکوت کرده بود و هیچ نمی گفت. ترسیدم. از اینکه چیزی نگفت ترسیدم. منتظر شدم ببینم از دهانش چه کلامی خارج می شود. دستم را از شانه اش پس زد و گفت: تو هم فقط حرف می زنی. فکر نمی کنی ببینی معنی حرفی که می زنی چیه. بعد با همان آرامش خاص خودش بدون اینکه نشانی از عصبانیت داشته باشد دمپایی آبی روفرشی اش را پوشید و به سمت حیاط رفت. در را پشت سرش نکوبید. خیلی آرام در را بست و رفت و نشست روی پله های ورودی ساختمان و زل زد به باغچه ی بی جان گرفتار پاییز. از پنجره که نگاهش می کردم دیر به دیر بخار محوی از دهانش خارج می شد به خاطر سوز کم جان هوای پاییز. کاری نمی کرد و تنها زل زده بود به جایی که از پنجره نمی دیدم دقیقا کجاست.







