کتاب پرواز غیر مستقیم
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
نگاهم را از درجه های پشت فرمان به سمت جولین چرخاندم. هنوز خواب بود؛ اما سرش به سمت چپ متمایل شده بود. موهای قهوه ای رنگش بعد از چند ساعت، و با وجود برخورد به تکیه گاه صندلی، هنوز خوش حالت بودند. از همان لحظه ی اولی که در آن اتاق خالی و سرد او را دیده بودم، به نظرم جذاب آمده بود؛ و هر روز که می گذشت، بیشتر می فهمیدم که چقدر مهربان، و چقدر تنهاست.
از اینکه با او روبه رو شده بودم متاسف بودم. به عنوان یک آمریکایی، یک غریبه، و کسی که باید روزی ترکش می کردم، زیادی خوب بود… دستم را با احتیاط جلو بردم و چند تار مویی را که روی پیشانی اش ریخته بود، کنار زدم. آرام زمزمه کردم: شاید اگه یه جای دیگه می دیدمت… یه کشور دیگه… یه موقعیت دیگه…
جمله ام نیمه تمام ماند. نباید به خودم این اجازه را می دادم که به او حسی داشته باشم. او می توانست بهترین آدم روی کره زمین باشد؛ بهترین دوست؛ بهترین همراه… اما هرچه بود، متعلق به من نبود.





