کتاب گناه من
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
صدای قطرات باران که شتابان بر روی شیشه میکوبید و با هیچ زحمتی از لای ترک قاب پنجره به داخل اتاقم میآمد، مرا هر لحظه عصبیتر و ناامیدتر میکرد. روی زمین خیس و نمناک زیر زمین ایران نشستم و به قطرات ریز و درشتی که از آسمان فرود میآمد، خیره شدم. دو زانویم را بغل گرفتم و دستهایم را به دور پاهایم حلقه کردم و به دیوار ریختهی پشت سرم تکیه دادم. آه سوزناکی که از دلم بر میآمد بیشتر مرا غصه دار کرد. هر چند وقت یکبار نگاهم به علاء الدین نفتی که دور از چشم ایران به زیر زمین آورده بودم میافتد تا بادی که از لای در، به اتاقم میآید، آن را خاموش نکند. وقتی نگاهم به این اتاق خیره میشود، به یاد بدبختی و رنجی که با آن چند سالی دست و پنجه نرم کردهام، میافتد. از طرفی سه سالی که شهد و عسل در زندگیم موج میزد را عمداً به یاد میآورم تا کمی جان خستهام را تسکین دهد و برای قلب بیمارم، مرهمی باشد بلکه زندگی برایم قابل تحمل شود.







