کتاب یکه سوار
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
یه شب سرد تو چلهی زمستون، وقتی که به قصد شب نشینی به منزل آقا خدا بیامرزش رفته بودیم، چشمهای خمار و پیچ و تاپ موهاش دل و دینم رو با هم برد… .
رفته بودم رخت و لباس عوض کنم. در چهارم دالون رو که باز کردم دخترک میون اتاق بود و
لچک سرخش روی زمین افتاده بود. موج موهاش تا زیر کمر رسیده بود و چشمای وحشت زدهش میخ من بود!
یه دل سیر که نگاهش کردم، زدم بیرون اما، هنوز… هنوز اون خرمن موها و چشمهای مخمور دست از سرم برنداشته که نداشته! یه جوری… یه جوری چنبره زده رو روزها و شبهام که خلاص شدن از دستش خیال خامه!





