کتاب علی شانا
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
بنیصدر آمده بود سرکشی. میخواست وانمود کند یک سرکار را گرفته است. دوروبرش پر از آدم بود. بادیگاردهایش دورش را گرفته بودند. یکهو شانا داد زد: «بنی… بنی… آقا بنی!» بنیصدر متوجه نشد یا توجه نکرد. نمیدانم؛ ولی علی آقا دوباره با صدای بلندتری گفت: «با تو ام بنی!» توی دلم گفتم: «یا حضرت عباس! بازی» بازی: بادم شیر همبازی! همه نگاهها چرخید سمت علی آقا. بادیگاردها رفتند کنار. بنیصدر سر چرخاند و گفت: «چیه؟» علی آقا سیگار نصفهاش را پرت کرد روی زمین. دستمالیزدیاش را توی هوا چرخاند. چینی به پیشانی انداخت یک ابرو داد بالا و گفت: «بنی، بچههای مادران اینجا شهید می شن. نفربر میخوابیم.» بنیصدر نگاهی به سرتاپای علی آقا انداخت و گفت: باشه. ولی چین ابروهایش چیز دیگری میگفت.





