کتاب پیرزنی که بزش را گم کرده بود
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
قسمتی از کتاب:
خبر رو که شنیدم دنیا رو سرم خراب شد!… خیلی براش گریه کردم. پروانه خانوم خیلی در حق من خوبی کرد. اخلاق خودشو داشت ولی خانوم بود. نمیدونم بچههاش کجا هستن و اصلا بچهای داره یا نه… همیشه چشمش به در بود بلکه یکی بیاد دیدنش، ولی هیچوقت کسی نیومد. تنها زندگی میکرد. این مدت ندیدم کسی بهش سر بزنه. چندبار شنیدم گفت: «کاش بچههام بودن.» همیشه یه غمی تو نینی نگاهش بود. خدا رحمتش کنه. مردنشو باور نمیکنم!… همون دیروز خبرو شنیدم. امروز صبح که از خواب پاشدم مثل همیشه هولهولی راه افتادم که برم خونهش که یادم افتاد دیگه نیست….











