کتاب احساس سوزان
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
برخلاف آهسته آمدنش مثل گردباد می رود و من می مانم و کوبش قلبم نرده ی استخر را می گیرم تا تعادلم را حفظ کنم. عمو محسن به من گفته بود به خاطر بلایی که سرم آورده است عاقش کرده و روانه ی مملکت غریب شده است. حالا که دعاهایم جواب داده چرا لگد به بختم بزنم؟ این بار سفت می چسیمش و به دستش می آورم با نوک انگشت اشاره پیشانی ام را نوازش می کنم لبخند لب های سرخم را شکوفا می کند. یادم است وقتی دادیار این کار را کرد چه قدر با لیف به جانش افتادم تا از صورتم پاکش کنم و حالا دلم نمی خواهد آب به پوستم برسد تا جایش پاک شود به سایه ی شاخ و برگ درختان توی آب خیره می شوم. هیمن نجلا را نمی خواهد و به زور او را تحمل می کند. نیلی دختر هیمن است و مادرش کس دیگری. روی پاهایم می نشینم و دستم را توی آب تکان می دهم موج سایه ی درختان را تکان می دهد و از بین می برد برای یک بار که شده می خواهم توی زندگی خودخواه باشم و نیلی را به فرزند خواندگی قبول کنم تا با هیمن زندگی آرامی را شروع کنیم؛ بی دغدغه و بحثی از گذشته، نجــلا هـم پی زندگی خودش برود و با هر که دوست دارد زندگی کند. هیمن از اولش هم مال من بود.





