کتاب مرغابی ها دیگر آواز نمی خوانند
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
فکر، نشخوار آدمی ست. گاهی مخاطب آدم هیچ کس نیست. یعنی مخاطبش آدم زنده نیست. مینشیند و با دیوار حرف میزند، با حیوانهای خانگی یا قاب عکسهای قدیمی روی دیوار. برای من که دیگر آفتابم لب بام است و چیزی جز ردپایی از تجربهی شکستها و رنج هایی که در زندگی پشت سر گذاشته ام به همراه ندارم، روزها حکم قاصدان مرگ را دارند که در کمینام نشسته اند و خبر میدهند به زودی یک جایی با آخرین حقیقت زندگی ام رو به رو خواهم شد. گاهی آنچنان مثل دائم الخمری به زرق و برق این دنیا دل میبندیم که یادمان میرود یک روز هم باید جل و پلاسمان را جمع کنیم و راهی دیار فراموش شدگان شویم. البته که هرگز از مرگ نمیترسم چون اینجا دلبستگی چندانی ندارم. اموال بلاتکلیفی هم از من نمانده. من زندگی ام را کرده ام. برای این دنیا مهمان کم خرجی بوده ام. هر وقت که زمانش برسد بار و بندیل ام را میبندم و میروم پی کار خودم.





