کتاب زمینی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
اولین روزی که جوانشیر سرکار نرفت خیلی غمگین شد. مدتها بود که در انتظار همچین روزی بود ولی وقتی آن روز رسید، غمی به بزرگی یک ورزا روی دلش نشست. طوری که نفسش بند آمد و اشک توی چشم هایش نشست دسته سیاهی پرنده بالای سر آبادی چرخ میزد و دست از سر آبادی برنمی داشت. قلیان به دست از درخت ابریشم بالا رفت و رفت روی تارمه درختی اش جلو قلیان چندک زد. ناگهان همه زندگی اش آمد جلو چشمش اول از همه به چهار زنش فکر کرد.
راستی جوانشیر چهار تا زن داشت لیلا لیلا، سکینه و لیلا







