کتاب غروب های غریب
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
هلنا چشم های آسمانی رنگش را به گلدان روی میز دوخت. نگاهش به گلدان، اما انگار آنرا نمیدید. نگاهی مات و حیران و غافل از قابلمه روی اجاق گاز که پیازهای خرد شده ی طلایی آن دانه دانه تبدیل به قهوهای و بعد سیاه میشدند و کم کم بوی سوختگی پیاز و روغن فضا را پر کرد.
با صدای بههم کوبیدن در و شتاب قدم های خواهرش از جا پرید و به صورتش کوبید:
– وای… خدا مرگم بده، دوباره پیاز داغ سوخت!
خواهرش آلاله آمد توی آشپزخانه:
– بمیری، معلومه امروز حواست کجاس؟ دوباره هنگ کردی که!
بدون اینکه فکر کند قابلمه داغ است، دستگیره قابلمه را از روی اجاق گاز برداشت. برداشتن همانا و فریاد کشیدنش همانا. از درد سوختگی چشمانش پر از اشک شد. آلاله با پوزخند شعلهی اجاق گاز را خاموش کرد:
– بیمخ، به جای اینکه قابلمه رو بدون دستگیره برداری، اینطوری خودت رو آش و لاش کنی، گازو خاموش کن. موندم حیرون تو چهطور دانشگاه قبول شدی؟ بابا این دانشگاه هم به خدا کشکیه. حالا چرا ماتت برده، خُب برو از پماد تو داروخونه بمال دستت دیگه.
هلنا بدون چون و چرا فرمان خواهرش را اجرا کرد. به طرف داروخانه ی کوچک گوشه ی آشپزخانه رفت و پماد ضد سوختگی را بیرون آورد. در پماد را باز کرد، از بوی پماد که بوی ماهی گندیده میداد دماغش را جمع کرد و به خواهرش چشم دوخت که پیاز سوخته ها را روانه ی سطل آشغالی کرد و به شستن قابلمه مشغول شد.











