مژگان مظفری
چینش کتابها

تا خواست در را ببندد، چشماش خورد به کفشهای لنگه به لنگهاش. دوباره برگشت و از توی جاکفشی لنگهی دیگرش را برداشت. دیلینگ گوشی بلند شد. در را قفل کرد و دوید سمت آسانسور. تا برسد، پیام را نگاه کرد. آسانسور رسید. رفت تو و دکمه را زد. باید صبوری میکرد تا ۲۵ طبقه میرفت پایین. برگشت توی آینه خودش…

برای آخرین بار نگاهی به کتاب ریاضیام انداختم. سعی کردم تمام فرمولها را توی حافظهام جا بدهم. با گفتن: «خدایا به امید تو» از روی صندلی بلند شدم. نگاهی به ساعت مچیام انداختم. نیم ساعت بیشتر وقت نداشتم تا خودم را حاضر کنم. تند تند لباس پوشیدم و ایستادم جلوی آینه. مقنعهام را صاف کردم، به تصویر خودم توی آینه…

ماهک مانند همیشه با بیانی دلنشین مشغول ارائه ی کنفرانس بود و سعی میکرد به جزء استاد به کس دیگری نگاه نکند، اما انگار این کار امکانپذیر نبود. رامین احمدی پسر پر شر و شور کلاس در حالی که خودکار توی گوش هایش فرو کرده بود، به او زُل زد. ماهک که نسبت به ادا و اطوار او نمیتوانست بیتفاوت…

دریا تکیه داد به تیرک بستکبال و از جشنی که پیش رو داشت با هیجان حرف زد. وقتی از صحبت کردن خسته شد، با نگاهی به ساعت مچیاش گفت: «وای… چهقدر حرف زدم. اصلا حواسم به ساعت نبود. باید زودتر بریم.» سیما مثل همیشه خونسرد گفت: «روز آخره، اگه دیرم بکنیم مهم نیست. فقط اگر نجنبیم کتابفروشی تعطیل میشه ها.» ژانت…

صدای کودکانه ی آنها با ساز باران درهم آمیخت و هیاهوی غریبی به راه انداخت. هیاهوی غریبی که او را به گذشته ی نه چندان دور خود کشاند… برای تعطیلات نوروزی به همراه خانوادهاش به کوچکترین کشور امریکای شمالی مکزیک رفته بودند و در پایتخت آنجا، مکزیکوسیتی مهمان دکتر اسمیک شدند… خاطرات آن چند روز جز بهترین خاطرات زندگی او…

ملکعالی گونی تا شده را از توی جیب بزرگ اُورکتش بیرون آورد، بازش کرد و تکاند: «کاکهَت گفته بیام تولههارو ببرم.» هفتهی پیش “بازه” ۶ قلو زائید. پاشا یکیشان را جدا کرده بود. رنگ توله با تولههای دیگر فرق میکرد. اسمش را گذاشته بود: “بوره” نمیخواست بوره را بدهد به ملکعالی ببرد شهر بفروشد. رفت توی طویله، پاشا هم پشت سرش. بازه، داشت…

در این داستان "دلینا" دختری مسلمان است که عاشق پسری مسیحی به نام "سیرنگ" است. از طرفی "پژمان" پسر عموی دلینا سخت خواهان دلینا است؛ اما زمانی که ارتباط و علاقه دلینا و سیرنگ را درمییابد، دلینا را در انتخابش آزاد میگذارد، آن دو با هم ازدواج میکنند تا این که بعد از مرگ سیرنگ، پژمان به دلینا نزدیک میشود…
ناشرهایی که کتابهای «مژگان مظفری» را منتشر کردهاند
ناشرهای فعال که کتاب از این نویسنده منتشر کردهاند.
مترجمهایی که کتابهای «مژگان مظفری» را ترجمه کردهاند
بر اساس کتابهای موجود در فروشگاه و دادههای دستهبندیشده.









