کتاب غصه می سوزد مرا باران ببار
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی در کتاب:
دست هایم را بغل زده بودم و با بی قراری به روبه رو نگاه میکردم سیاهی بر روح و جسمم سایه انداخته بود آن قدر وسیع که حس میکردم چیزی از روحلطیف باران در وجودم باقی نمانده باورش نمیکردم آن حجم از خبرگی اش باورم نمیشد حداقل تا دیروز حس میکردم جایی میان آن برهوت و خاکستری وجودم باران عاشق پیشه باران مهربان با موهای آبی و شاید هم سبز باقی مانده بود؛ اما حالا که از این ارتفاع به سیاهی شب نگاه میکردم خودم را گم و گور میدیدم انگار گم شدم مثل آن وقت ها که بچه بودم و دستم را از میان دست مامان کشیدم و توی بازار میان مردم هزار رنگ دامن هر زن چادری را میکشیدم و مامان صدایش میزدم نمی دانستم چرا یاد آن حال افتادم یاد آن دخترک کوچک.








