کتاب فرشته نگهبان
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
همینطور داشت فکر مىکرد که صبر سگ تمام شد. شروع کرد به پارس کردن. برادر بزرگتر از خواب پرید. چشمهایش را باز کرد. با حالتى شگفتزده و ملتمسانه نگاهى به مرد مسافر و بعد به سگ انداخت. سگ را نوازش کرد و گفت: ـــ ساکت باش! خواهش مىکنم ساکت باش! سروصدا نکن، وگرنه پُل بیچاره بیدار مىشود. خواب که باشد، دیگر سختى نمىکشد. من خوب رویش را پوشاندهام. ببین، سردش نیست. مرد مسافر گفت: ـــ ولى کوچولو، تو یخ کردهاى. ـــ عیبى ندارد. من بزرگ شدهام. من قوى هستم. ولى او کوچک است. وقتى یخ مىکند، وقتى گرسنهاش مىشود، گریه مىکند. ـــ چرا اینجا تنها ماندهاید؟ ـــ چون مامان مرده و ژاندارمها بابا را با خود بردهاند. ما دیگر خانهاى نداریم و تنها ماندهایم. ـــ چرا ژاندارمها بابا را بردهاند؟ ـــ نمىدانم. شاید براى اینکه به او غذا بدهند. چون او هم دیگر چیزى براى خوردن نداشت. ـــ کى به شما غذا مىدهد؟ ـــ هرکس که بخواهد. ـــ به اندازه کافى غذا مىخورید؟ ـــ بعضى وقتها، نه همیشه. ولى پل سیر مىشود. ـــ تو چى، تو هر روز غذا مىخورى؟ ـــ اصلا مهم نیست. چون من بزرگ شدهام.










