کتاب هنوز عشق بود
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
تا چشم کار می کند چمدان دیده می شود. کشور پر شده از چمدان. چمدان های قهوه ای کوچکی توی قطارها و روی گاری ها و بسته شده روی سقف اتوبوس ها. چمدان هایی در دستان زنان و مردانی که در جاده های قدیمی کشور در رفت و آمدند. چمدان هایی که بچه ها به دنبال خود می کشند. چمدان هایی رها در جوی ها و ازهم گسیخته در راه پله ها. مردم چمدان های قهوه ای کوچکی با خود حمل می کنند. هر آنچه می توانسته اند در این چمدان ها جا داده اند: یک دست لباس گرم، عکسی از عزیزانشان، و کتابی نفیس. به خیال خود این چمدان های کوچک را به جای امنی می برند و امیدوارند مامنی بیابند که چمدان ها را زمین بگذارند و محتویاتش را بیرون بیاورند. باید یک چمدان کوچک قهوه ای بشوی. باید محکم بسته شوی و از ثروت با ارزش خود، هر آنچه می توانی در خود جا دهی،نگهداری کنی. از قلبت، از ذهنت، و از روحت. باید چمدان کوچکی شوی و سعی کنی به خانه فکر نکنی.









