کتاب نورگون
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب :
یک آن چند جفت چشم سرخ و بهخون نشسته جان می گیرند روی سینه ی دیوار. مار هزارسری چنبره زده و فش فش می کند. نیشش را بیرون می کشد و زبانه های آتش رها می شوند از دهانش بیرون. نعره می کشم. بندبند بدنم می لرزد و نقطه های سیاه تیر می زنند به چشمم. زیر چکمه های سیاهم چال می شود، خالی می شود، و پس سرم دوخته می شود به زمین. خاک ریزه ها پلکم را بسته اند. بعد صدای ضرب ریختن خاک می پیچد توی گوش هام، مهیب و محکم. نفسم پس می رود. لایه لایه می روم پایین، پایین و پایین تر. سنگین و سنگین تر می شوم. پشت بندش خاک دماغ و دهانم را پر می کند و باز هم می روم پایین و پایین تر. سینه ام جای هوا خاک بلعیده. می خواهم سرفه کنم، اما دهانم پر از خاک شده، نمی شود، نمی توانم. بدنم توان جنبیدن ندارد. سنگ شده ام.






