کتاب این داستان را با لهجه بخوانید
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
چشمم به در مدرسه بود تا بلکه بالاخره مادرم بیاید. دوست داشتم امروز زودتر از هر روز دیگری میرسید. گیرهها را گرفته بودم توی مشتم و ثانیه به ثانیه نگاهشان میکردم. عروسک بووکهبارانه پشت پنجرهی اتاق مدیر بود. دوست داشتم یکی از گیرهها را به او بدهم و گیرهی دیگر را به مادرم بدهم اما بووکهبارانه خودش دو تا گیرهسر زیبا داشت. خواستم بروم دست بووکه بارانه را بگیرم و بیاورم توی حیاط زیر باران با او بازی کنم اما ترسیدم مدیر مدرسه جریمهام کند و گیرههای قشنگم را از من بگیرد.










