
درباره کتاب: چشمم به در مدرسه بود تا بلکه بالاخره مادرم بیاید. دوست داشتم امروز زودتر از هر روز دیگری میرسید. گیرهها را گرفته بودم توی مشتم و ثانیه به ثانیه نگاهشان میکردم. عروسک بووکهبارانه پشت پنجرهی اتاق مدیر بود. دوست داشتم یکی از گیرهها را به او بدهم و گیرهی دیگر را به مادرم بدهم اما بووکهبارانه خودش دو…




