کتاب شاه سایه
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
هیروت می گوید من هیچی نمی خوام به جز تفنگم استر دستش را بلند می کند تا هیروت را بزند اما لحظه ایی بعد جلوی خودش را می گیرد بازوی هیروت را چنگ می زند
و انگشت شستش را توی آرنج او فرو می کند می پرسد: تو هنوز فکر میکنی این دنیا فقط حول محور تو ساخته شده و تو به دنیا اومدی تا توی اون جا بشی این سرنوشت توئه سرنوشت مادرت هم همین بود اون تفنگ مال اتیوپیه تفنگ رو به کسی داده که برای جنگ بهش نیاز داره تو فکر می کنی از این کشور مهم تری؟ یالا حالا نشونم بده.
چیزی در اینجا هست هیروت دلش می خواهد آواز بخواند آهنگ صدایش را که در ترانه جای گرفته و از گلویش بیرون میاید دوست دارد. مادرش بود که بهش یاد داد چطور یک صدا می تواند بدون شکاف و فاصله بین دو احساس به ارتعاش در بیاید.





