کتاب شاگی بین
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
برای لحظه ای روی همان تختی که از کت پوشیده شده بود، نشست و در تاریکی و دود اشک از چشمانش جاری شد. بچه شده بود و این را میدانست. او تمام شب یک بچهی بزرگ بود که مادرش را میخواست و آرزو کرد ای کاش مثل نیک بود که به نظر میرسید به کسی نیاز نداشت. شاکی ناخن های دست چپش را در بازوی نرم سمت راستش فرو برد. انگار میخواست من بیچارهی درونش را آرام کند. چیزی زیر کت تکان خورد. شاکی ازترس ایستاد. از زیر تعدادی از کت های قدیمی دست کوچک سفیدی بیرون آمد. لحظه ای قبل از اینکه کت را از روی صورتش کنار بزند، با حالتی مضطرب مکث کرد، مادرش بود با صورت خیس و ریمل خراب شده.










