کتاب گاهی دروغ می گویم
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
امبر در بیمارستان از خواب بیدار می شود. او نمی تواند حرکت کند. او نمی تواند صحبت کند. او نمی تواند چشمانش را باز کند. او می تواند همه اطرافیانش را بشنود، اما آنها هیچ نظری ندارند. امبر به یاد نمی آورد که چه اتفاقی افتاده است، اما او گمان می کند که شوهرش با آن ارتباط داشته است. این تریلر روانشناختی درخشان که بین حالت فلج خود، یک هفته قبل از تصادف، و مجموعهای از خاطرات دوران کودکی بیست سال پیش متناوب میشود، میپرسد: آیا واقعاً چیزی دروغ است اگر باور داشته باشید که حقیقت دارد؟















