کتاب خبری نیست
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب :
در گشودم آفتابی بر لب درگاه نیست
شب، چرا مانند عمر آدمی کوتاه نیست؟
عقل میگوید که: کو؟ از ششجهت گشتم، نبود!
عشق می نالد که من هم هرچه جُستم، راه نیست
دل تپید و خون شد و چیزی نفهمید از خودش
این سرابْآیینه، حتی پیرِ سال و ماه نیست!
زُل زدی در آینه، تکثیر شد تنهاییام
در سکوتِ چشمه، غیر از انعکاسِ ماه نیست
سهم ما همواره یکسان است از تقسیم رنج
در نتیجه هیچ فرقی بین شیخ و شاه نیست
زندگی نقشی برآب است و غباری بیسوار
دَلوِ خالی را رها کن! یوسفی در چاه نیست
صبح، شاید مِی بریزد بر مزارِ عاشقان
گرچه فعلا در بساط شب، به غیر از آه نیست…











