کتاب جای شما خالی
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب :
بیمارستان خلوت بود و هوا ابری. از لب پنجره کنار آمدم. آهسته قدم میزدم و فکر میکردم. مانده بودم، چه کنم، چه نکنم. با خودم گفتم برو خانه. از بیمارستان تا خانه راهی نیست. نه! اگر ننه تو را با این وضع ببیند در جا غش میکند. آن دفعه یادت نمیآید؟ یک ذره از سرت خون آمده بود چه کرد! نزدیک بود از این جهان به جهان باقی اسباب کشی کند. به نقطهای خیره شدم و به این فکر کردم که اگر بیاید بیمارستان چه؟ این دیگر بدتر است. همۀ بخش را روی سرم خراب میکند، لحاف تشک میآورد و پایین تختم میخوابد. گریه دکتر و پرستارها را در میآورد. هر دقیقه، دو مرتبه به پرستارها تذکر میدهد که «آبجی جان وقت آمپولش نیست؟ قرصش را الان باید بدهیدها …»
(برگرفته از متن کتاب)











