
یک روز زیبای تابستانی، مردی سالخورده، مهاجری روس، در محوطهی بیرونی رستورانی پر از مهمان در شهری کوچک در اروپای غربی میمیرد. ویرین، میهمان همیشگیری، یا طبق نام ثبت شده در گذرنامه، آقای میخالسکی، عادت دارد همیشه طوری وسط مهمانان دیگر رستوران، با صدای کارد و چنگالهاشان بنشیند که کسی متوجهش نشود. اما در این روز خاص، داخل رستوران تقریباً…















