
بخشی از کتاب: دستگیره را میگیرم. تمام شجاعتم را جمع میکنم تا آن را بچرخانم. در ذهنم تا سه میشمارم و در را باز میکنم. بهجز نور درخشان درب خروج که به چشم میخورد، راهرو در تاریکی و ظلمات فرو رفته است. چشمهایم را ریز میکنم و به گوشههای راهرو نگاه میکنم؛ ولی سایهای در گوشه و کنار قایم نشده…






