
زه از آن لحظه بود که آشکارا فهمیدم در چه موقعیت خطرناکی قرار دارم. فکرش را هم نمیکردم لبیف و روستر به این راحتی تسلیم راهزنها شوند. با خودم میگفتم هر آن ممکن است از لابهلای درختها بیایند بیرون و راهزنها را غافلگیر کنند یا شاید یک نقشهی زیرکانهی کارآگاهی به ذهنشان برسد و مرا از این وضعیت بغرنج نجات…